پارت هفتاد و چهارم :

حسش شبیه به نوعی برق‌گرفتگی بود که ثانیه‌ای خشک شدم. در سکوت نگاهش می‌کردم و خوشبختانه صدای مردی باعث شد کمی از هم فاصله بگیریم.

_ کایا...

کایا سر چرخاند و به مرد نگاه کرد. مردی با پیراهن و شلوار سیاه رنگ که سیگاری گوشه لبش گذاشته بود و مستقیم به کایا نگاه می‌کرد.

_ چی می‌خوای؟

_ وقت مسابقه است، چرا آماده نمی‌شی؟ همه منتظر تو اند.

کایا شانه بالا داد و دسØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    1

    ولاسیتور باید اعتراف کنم عاشقتم پس لطفا به خاطر من و تارا زنده بمون😭

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    تارا هم غیرتی میشه ها،چه خوب اون دخترو خفه کرد حقش بود😎

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    این موسیقی رسما سمه،یه نگرانی به من وارد کرد که..وای میترسم پارت بعدی رو باز کنم

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    2

    وای وای استرس گرفتم اونم بیش از حد!امیدوارم کایا سالم باشه..اخه مرتیکه لخ اون پسره گوگولی مگولی چیکار داری

    ۲ ماه پیش
  • Aida

    1

    با اینکه هنوزم معتقدم اینا به هم نمیان،ولی عمیقا دلم میخواد کایا سالم باشه💔

    ۲ ماه پیش
  • کارا

    2

    من پارت بعدی و به امید زنده بودن کایا فقط میخونم تورو خدا چیزیش نشده باشه 🙂😭

    ۵ ماه پیش
  • ⁓A⁓

    2

    خیلی وقته ولاسیتور پیست و به آتیش نکشیده درخواست دارم یه بار دیگه با تارا برگرده به پیست😭🛐

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    منم دلم تنگ شده😭

    ۵ ماه پیش
  • دنیز؛

    9

    وای فقط امیدوارم کایا چیزیش نشده باشهههه

    ۶ ماه پیش
  • ...

    0

    کی کایا از حالت شبح استفاده کرده بود؟ چرا یادم نمیاد:((

    ۷ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    زمانی که توی پارت ۵۷ داشتند تئو رو تعقیب می‌کردند چراغای ماشینشو خاموش کرده بود

    ۷ ماه پیش
  • نرگس

    6

    توروخدا کایا نمیره💔این کارو دیگه باهامون نکن

    ۷ ماه پیش
  • ferferishoonam

    0

    ای جان خیلی هیجانی شد

    ۷ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    💜💜

    ۷ ماه پیش
  • ferferishoonam

    4

    تٔو جان کیستی؟ چیستی ؟ آمدنت بهر چه بود ؟

    ۷ ماه پیش
  • محرابی

    0

    وای اون روانی کشت کایارو... اگزاینجوری بشه واقعا ناراحت شدم خسته نباشید آوا جون

    ۷ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم 😍

    ۷ ماه پیش
  • اسپایدرمن

    2

    نهههه نکننن هیجان داستان به دستکشی هست آوا جان میگما حالا که تارا دستکشی رو نمیخواد به من بدهههه🎀🤣🤣🤣🤣

    ۷ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    دستکشی خواهان زیاد داره ایشالا تیکه تیکه اش میکنم به همتون برسه🙏🏻

    ۷ ماه پیش
  • فن همه

    0

    ویلاسیتیر ویلاسیتیر😬😬😒😒😒(مدیونید فکر کنید که دارم فشار میخورم)😡😡😡😡

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️